پیدا





تمام ِ من خلاصه شد درون ِ چشم های تو . .

درخواست حذف اطلاعات

حرفی ندارم جز اینکه واقعاً نمیدونم توی ِ دلم چه خبره . . این روزا یه چیزایِ فراموش شده ای تا حدودی برام تکرار شد . . انگار که تو باخبر باشی از تمام ِ من و هر بار یه چیزی باز میشه که واقعا انگار باید بخونم ازش . .. نمیدونم امشب چه جور شبیه ؟! امشب واقعا برای تو مهمه ؟! نمیدونم من چجور انسانی هستم ؟! من انسانم ؟! من هنوزم برای چیزای ِ کوچیک ِ این دنیا حتی تو نزدیک ترین شرایط به تو ، پر از خودبینی و غرور میشم . . پر از حسی که نمیدونم چیه . . این آزار دهندست برام . . اون چیز شاید خیلی کوچیک باشه اما اینکه من هنوز اینقدر کوچیکم که همه ی اونو برای خودم میخوام و دوست دارم فقط برای من باشه و ی شبیه من نداشته باشه خیلی اذیتم میکنه . . اینکه توی ِ درونم هنوز خیلی کمم . . خیلی پایینم . . هنوزم نتونستم بهتر بشم . . من اینارو میبینم و دیگه قایمشون نمیکنم . . مینویسم که جلوی چشمم باشن . . آه . . بر خلاف ِ تصورم اصلا چیزی که میخوام باشم نشدم . . گاهی هم فکر میکنم انتها قراره کجا باشه برای ِ من ؟! اونوقت دوست دارم تلاش کنم . . رشد کنم . . به کارایی که نرسیدم انجام بدم برسم . . چیزای ِ مهمی که یادم میان اینان . . که من چیکار ؟! هیچ . . من توی این چند سال زندگیم هیچ کاری ن . . خیلی دوست داشتم حداقل به یکی از فانتزی های بچگیم برسم اما اونا فقط فانتزی های بچگیم موندن . . شاید هیچ نفهمه اینایی که من مینویسم ینی چی . . اما تو میفهمی ! تو میدونی و باخبری . . کمک میخوام که رشد کنم . . درون ِ کوچیکم رو بزرگ کنم . . فکرم رو بلند تر کنم . . بیشتر تلاش کنم ، کار کنم . . میخوام انسان تر باشم و به همه بگم که چیزی که تو گفتی با چیزی که بقیه سعی نشون بدن خیلی فرق داشته مهربون خدای ِ من ! میخوام به همه بگم تمام ِ چیزی که تو گفتی انسانیت بوده . . آه . . اینا رویاهای ِ منه . . من خیلی کوچیکم . .خیلی بیشتر از چیزی که حتی بقیه میبینن ! هیچ نمیدونه چیزی از من ، جز تو . . + امشب اینکه صرفا یه سری چیزا خونده بشه و یه سریا اون وسط گریه کنن کافی نیست برام ! من میخوام خوده تو رو ببینم . . با خوده تو باشم . .میخوام با خوده تو حرف بزنم . . میخوام برات از این بگم که من گاهی دچار ِ بد غروری میشم . . گاهی دنباله اینم به وسیله ی تو بقیه ازم تعریف کنن . . و بگن که من چه انسان ِ خوبی هستم که اونطوریم . . و در این ح احساس میکنم تمام من ، تمام کارای ِ من از هم میپاشه . . من دوست ندارم برای حرف و تعریف ی کاری کنم . . دلم میخواد اونقدر رشد کنم که دنبال ِ این نباشم و این بهم لذت نده . . مگر غیر از اینه انسان بودن ِ واقعی اینکه آدم برای کاراش توقعی نداشته باشه ؟! دنباله تعریف ُ تمجیده ی نباشه ؟! پس من کجام ؟! چیم ؟! چرا هنوز هیچم در حالیکه شاید خیلی وقت نداشته باشم . . * خدای ِ من . . کاری کن که من کم کم خودم رو تغییر بدم . . * جدای ِ از اینا یه چیزی هست که از عمقش فقط تو باخبری . . دوست دارم یه جوره خوبش رو تجربه کنم چرا که بی عشق نمیشه زندگی کرد . .